تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

آمدند ، دیدند ، پسندیدند و رفتند و چند روز بعد دوباره آمدند و تا یک ماه هی آمدند و رفتند. همه این  آمدن و رفتنها را از توی چشمی در می دید و میدانست اگر به خاطر دزد ناشی چند سال پیش نبود، در را عوض نمی کرد و الان همین چشمی کوچک هم در کار نبود که حتی شده کج و کوله و خپل و کوتاه ، آدمهای آن طرف در را نشان بدهد که از پله ها بالا و پایین می روند. آسیه  بار سوم حدس زد یک زن و شوهر هستند. تا قبلش گاهی هفت هشت نفر زن و مرد با هم میامدند و بار سوم دو تا زن و مرد جوان آمدند که  لابد قرار بود  زن و شوهر بشوند. "از چه چیز این خانه خوششان آمد؟ با این پله های بی ریخت و نمای بد ترکیبش؟ این خانه کم کم لااقل سی و پنج سال سن دارد ". اینجا را خریده بود گفتند هفت هشت سالی دارد. " تازه آن موقع هنوز انقلاب نشده بود یا شده بود ولی زنها هنوز بی حجاب می چرخیدند".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:41  توسط یک نفر   | 

 

دخترک دستهایم را می گیرد و می گذارد توی ظرفی که نمی دانم چی تویش ریخته. انگار مخلوطیست از آب و شامپو ولی کف نمی کند.  یک سری قیچی و سوهان و برس روی یک حوله سفید چیده و یک لوله بلند از دستگاهی شبیه رنگپاش کنار دستش آویزان است. شیشه های لاک ناخن از رنگهای مختلف ، شاید پنجاه تا بیشتر روی میز چیده . نمی دانم قرار است ناخنهایم توی این محلول صورتی لزج چه بشود. خودش دارد به ناخنهای بلند خودش ور می رود که رویشان گل های سفید کشیده. می گویم برای من گل نکش. لبهایش را کج می کند و  می پرسد "چرا ؟ خوشگله که" . فکر می کنم واقعا چرا ؟ جوابش مثل ریشه های درخت توی گذشته های دور است تازه این یکی چندان عمیق نیست. اولین بار است ناخنهایم را توی آرایشگاه درست می کنم.  همیشه از آرایشگاه بیزار بوده ام. بوی بطالت خفه ام می کند. حرفهای بیهوده و چرند اعصابم را به هم می ریزد. واقعا زنانگی محض چیز غیر قابل تحملیست.  ولی اینبار اوضاع فرق می کند . این زنانگی محض باید به کمکم بیاید که  موجود رنجور و ضعیف درونم را که دو سال مورد بی مهری و بی توجهی قرار گرفته مداوا کنم. از صبح زود آمده ام برای اینکه توی ظاهرم دستی ببرم. اصلش این است که تغییر کنم.

حالا که یک هفته گذشته از سیل تغییرات که توی زندگیم روانه شده ،  وحشت کرده ام. می ترسم دوام نیاورم. همه چیز با هم اتفاق می افتد و اثر همدیگر را تشدید می کند . تمام مدتی که می خواستم خودم را قانع کنم که کارم را ترک کنم به خودم گفتم " عادت کرده ای که می خواهی ادامه بدهی . ترس از تغییر نشانه بالا رفتن سن است. تغییر باعث می شود جوان بمانی. " البته این توجیه از نقطه نظر فیلسوفانه اش بود وگرنه یک خروار دلیل عینی و منطقی داشتم که دیگر  کارم را ادامه ندهم.  و ندادم . حالا یک هفته گذشته و من از آدمی که 9 ساعت در روز کار میکرد به یک خانم خانه تبدیل شده ام که تا ساعت نه و ده صبح می خوابد و تا آخر شب برای خودش ول می گردد و مهمترین کاری که می کند اینست که یک رمان نصفه و نیمه را که قبلا نوشته ، بازنویسی می کند و ادامه اش می دهد.اما باور کنید این را به طعنه نگفتم. این مهمترین کار است. حتی توی این مملکت که نوشتن یک کار نفرین شده است ، ترجیح می دهم نویسنده باشم تا هرکاره دیگر.

به زودی به خانه جدید می رویم. این هم در سلسه تغییراتی که به راه انداخته ام جای خودش را دارد. من عاشق این خانه مان شدم ، همان روز اولی که برای دیدنش آمدیم . از توی راهرو تا پشت در ورودی مثل سفر زمان بود. انگار از گذشته ای که مرا به خانه های ساده و بی روح پیوند می زد به آینده ای در یک خانه گرم و پر رمز و راز وارد شدم. این خانه یک روح سنگین دارد . آنروز یک چیزی از  دیوارهایش بیرون می زد که توی دلم را گرم می کرد. همه آن چیزی بود که می خواستم . دنج و وهم آلود. همیشه وقتی می آیم توی خانه انگار یکی بغلم می کند. یک پنجره هم داریم که رو به  پارک بزرگی باز می شود که البته همیشه خلوت است. این خانه دو سال منبع امنیت من بود و بهترین ساعتهای زندگیم را با کسی که او هم بهترین است گذراندم. و حالا ، این طوفان تغییر حتی خانه مان را هم در می نوردد. نه اینکه گمان کنید ما به زوال رفته ایم . تغییر خانه از سر استیصال نیست . برای اینست که این رخوت ، مثل همان چیزی که توی کتابهای روانشناسی به آن تله آسایش می گویند می رود که آینده مان را با روزمرگی و قناعت به کمترینها پیوند بزند. نمی دانم ، گمانم همه اینها برای اینست که خانه ای همیشگی داشته باشیم. ما توی این خانه ها مهمانیم .  

 و اما سفر. سفری سه روزه به جزیره کیش. خواستم وقفه ای بشود بین تبدیل شدنم از یک کارمند تمام وقت به یک خانم خانه که نشد. درستش این بود هفته پیش می رفتیم ولی توی هتلهایی که من با وسواس انتخاب کرده بودم جای خالی پیدا نمی شد . حالا یک هفته گذشته و تقریباً به نقش جدیدم عادت کرده ام. این سفر کمی معنیش را از دست داده ولی کیش به تنهایی خودش انگیزه خوبیست. با اینکه خاطراتم را توی این شهر با کمی شرمندگی به یاد می آورم ولی خیلی چیزهاست که مشتاقم می کند دوباره سری به ساحل تمیز و خوش رنگش بزنم ، توی خیابانهای خلوت و خالیش که توی هر فصلی حرارت از زمینش بالا می زند راه بروم و خودم را به وسوسه خریدهای احمقانه از مغازه هایی که می دانم سرم را کلاه می گذارند بسپارم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:56  توسط یک نفر   | 

 

مدتهاست می خواهم برای این وبلاگ چیزی بنویسم بیشتر به این خاطر  که آخرین پستم –سفر- را از جلوی چشم بردارم. خیلی از آن موضوع گذشته و حال و هوایم خیلی عوض شده. عجیب است زمان اینقدر  اهمیت مسائل را کم می کند. درست مثل اینکه از یک چیزی از نظر مسافت دور می شوی و آن چیز هی کوچک و کوچکتر می شود. البته این به شرط آنست که آدم مشکلات را دنبال خودش نکشاند یا بدتر از آن مشکلات خفت آدم را نچسبیده باشد.

 یکی از داستانهایم را فرستادم برای سایت کولیها و البته کسی زیاد توجهی به آن نکرد. خودم دیگر از این دست و پا زدنم در دنیای داستان نویسی خسته شده ام. سرم بیش از اندازه به کارم – شغلم در شرکت- گرم است ولی سودای نوشتن راحتم نمی گذارد. همین مسئله باعث شده توی هیچ کدامشان موفق نشوم. واقعا جسارت بزرگی می خواهد کار کردن را ول کنم و بنشینم توی خانه داستان بنویسم ولی می دانم تا وقتی این کار را نکنم نمی توانم اسم خودم را بگذارم نویسنده. چون به قول رابرت مک کی" نویسنده باید زندگیش را از راه نوشتن بگذارند". البته بنده خدا توی ایران که زندگی نمی کرده. به هر حال دلم خوش است به قول استادم " پول انگیزه شرافتمندانه ایست"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:23  توسط یک نفر   | 

 

تا بحال شده در برابر یک اتفاق ، احساسات متناقض بهتان حمله بیاورد و شما ندانید احساس واقعیتان کدام است. تا حالا شده بخواهید هم گریه کنید و هم بخندید؟. هم داد و فراد راه بیاندازید و هم تشکر کنید.

من این وضعیت را تجربه کردم. زمانی که داشتم به این نتیجه می رسیدم با یک قدیس زندگی می کنم و " شوهرم" داشت چهره انسانیش را برایم  از دست می داد و تبدیل می شد به اسطوره ای که مدام دربرابرش احساس ضعف کنم . شرایط بحرانی ای که مرا دچار این وحشت می کرد که در برابر این همه خوبی چه کنم. زمانی که تلاشهای من برای خوب بودن  احساس حقارت را در من بوجود آورده بود و موقعی که زندگی خیلی آرام و بی نوسان جلو می رفت ، کشف یک حقیقت ، اطلاع از یک واقعه و برملا شدن یک خطا ، مرا در شرایطی قرار داد که همان ابتدا توضیح دادم. نمی دانستم دانستن اینکه او هم مثل همه آدمهای دیگر دچار اشتباه می شود باید باعث خوشحالیم شود یا نگرانی. اعتراف میکنم در آن شرایط باید انتخاب می کردم توی دامن کدام یکی از این احساسات بیفتم. شاد باشم که باری از روی دوشم برداشته شد یا ناراحت از اینکه " شوهرم" در حق من بدی کرده است. درست مثل همه مردهای دیگر.

فردا به سفری می رویم که همانروزها قرارش را گذاشتیم. حالا که وقتش رسیده آرزو می کردم  موضوع را به زمان می سپردیم. حالا خیلی آرامم و خوب که فکرش را می کنم می بینم کل این ماجرا مرا در موقعیت بهتری قرار داد. هرگز دلم نمی خواهد دوباره اتفاق بیفتد ولی از اتفاق افتادنش زیاد دلخور نیستم.   
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:45  توسط یک نفر   | 

برگشتم. ممنون از تشویقهای بی امان . بالاخره آن همه خواهش و تمنا مرا از رو برد که برگردم.  دیگر نخواستم جامعه ادبی را منتظر نگه دارم.... هه هه. ... کمی خودفریبی بد نیست. چرا همه اش بقیه گولمان بزنند .

همین چند هفته پیش تولد سی سالگی ام بود و با کمال تاسف ، خودم هم  دارم خیلی به این سن نزدیک می شوم. شاید همین روزها به خودم بیایم و احساس کنم سی ساله ام. حسی که توی دبستان درباره معلمهایم داشتم. معلمهایی با سن حوالی سی سال که به نظرم پیر می رسیدند. پیر از این جهت که فکر می کردم دیگر از آن بزرگتر نمی شوند و اتفاق مهمی – مثل ما که داشتیم درس می خواندیم و چیزهای جدید یاد می گرفتیم- توی زندگیشان نمی افتد.

چه اتفاق مهمی قرار است توی زندگیم بیفتد. مهم نیست چه اتفاقی می افتد ، اگر بتوانم اتفاقی را بنویسم ، حتما مهم است. همین کافیست. خیلی چیزهاست که ننوشته ام و مهم بوده اند. مهم ترینها را هنوز ننوشته ام. همین خودش مهم است پس هنوز امیدی هست توی زندگیم اتفاق مهمی بیفتد. شاید به این زودیها سی ساله نشوم.

امروز دوم مهر بود . مدرسه ها امروز باز شدند. امسال خوشبختانه سرود " صبح است اول مهر" مصداق نداشت و امیدوارم پخش نشده باشد. من از این سرود بی اندازه متنفرم و همان حسی را به من می دهم که شنیدن آژیر وضعیت قرمز و یاد موشک بارانهای جنگ می داد. چه بچگی مزخرفی داشتیم ما. چه نسل بی چاره ای بودیم ما و  هنوز هستیم. چقدر تجربه های جمعی دردناک داشتیم. ترس برای همه ، محرومیت برای همه ، فقر برای همه ، جنگ برای همه و حالا شرمندگی و خجالت برای همه. امشب آقای رئیس جمهور سخنرانی دارد و یک بار دیگر قرار است شخصیت پارانوئیدش را به دنیا نشان بدهد. چند سال دیگر ما درباره این دوره چطور فکر خواهیم کرد؟ تابحالش برای من کابوس بوده. این سه سال را می گویم که این پدیده بی نظیر به عنوان حاصل حماقت و بی چارگی مردم ایران سر کار آمده. چطور می خواهیم خودمان را ببخشیم. باورم نمی شود بتوانیم خودمان را ببخشیم.  همیشه به خودم دلداری می دهم اگر شاهد رفتنشان باشم ، اگر ببینم بالاخره فرو می ریزند و رسوا می شوند ، به عوض همه این سالها دلم خنک می شود و لذتش ، جای این همه تلخی را می گیرد ولی بعد فکر می کنم جوانی ام چه می شود که وسط این بلوا و آشوب احمقانه تلف شد. فکر کنم قبلا هم چیزهایی شبیه این نوشته ام.  جمله هایم به نظرم آشنا می رسد. دارم دوباره و ده باره غر می زنم و شکایت می کنم.

این طور موقع ها نمی دانم چرا یاد یک ترانه می افتم و خیال می کنم شاید بتوانم اینطوری دلم را خوش کنم.  

 

من میگم اینجا رو باختی ، عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود ، تو یه برگی توی این باد.

 

پی نوشت : رفته ام قاطی گروه کولی ها . همان گروه کولی های مونیرو روانی پور که یکبار رفتم جلسه شان در یک کافی شاپ توی شهرک اکباتان و  از معدود خاطرات شفاف ذهنم است. مونیرو شاید من را یادش نباشد. . این چند وقت هم نخواستم زیاد درباره خودم توضیح بدهم چون دوست ندارم با ذهنیت آن وقتهایش مرا به یاد بیاورد که حدسم این است زیاد خوب نبود. لطف بزرگی هم در حقم کرده که احتمالا خودش خبر ندارد. غیر از اینکه نویسنده بزرگیست ،  آدم شناس فوق العاده ای هم هست و غیر از این تشکر خشک و خالی اینجا -  دلم می خواهد یک روز ، یک جور خوبی ازش تشکر کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:46  توسط یک نفر   | 

 

خشکسالی بدیست. داستانهایم را سرما زده. آخرین باری که چشمهایم را بستم و خیالاتی شدم کی بود؟ چقدر دور ....

این بود زندگی ای که برایش جان کندم و روح و روانم را با فکرهای عجیب و غریب و اتفاقهای بزرگ و مهم سوهان کشیدم . که چه بشود؟ چشم بر هم نزده شب بشود؟ امروز صبح ، همین یک ثانیه پیش بود.  هفته پیش دو ثانیه قبلتر ، پارسال ؟ همین چند ساعت پیش..... این طور پیش برود یکی دو روز دیگر  می میرم و خیلی چیزها را با خودم به گور می برم. اول از همه پایان قصه هایم را .

امشب غمگینم. دلیل مزخرفی دارد. چیزی که بیشتر باید عصبانیم کند ولی غمگینم کرده. اگر همین الان باران می آمد حالم خوب می شد. قسم می خورم . چرا اینقدر دلم باران می خواهد؟   آنقدرها هم آدم لوسی نیستم ولی لج کرده ام و دلم باران می خواهد. از آن بارانهای اساسی بهاری. عاشق اینم که بروم یک جای گرمی که مدام باران ببارد. چه کسی می گوید هوای شرجی بد است؟  فکرش را بکن. قطره های باران روی  بازوهای قهوه ای رنگ و برهنه یک زن سیاهپوست.  چه صحنه قشنگی.

فردا یک روز سخت دیگر از سلسله روزهای دشوار خرداد است. خرداد را دوست ندارم. هیچ چیزش را . و از همه بدتر ، فاصله بیست و یکم تا بیست و چهارم امسال و نمایشگاهی که نفسم را از همین حالا گرفته.

دلم باران می خواهد. آقای خدا!!!! باران لطفاً !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط یک نفر   | 

  

  یعنی داری با یکی حرف می زنی. تازه فهمیده ام که توی تمام نوشته هایم با خودم حرف می زنم.

هرچه جلو تر می روم گره ای که بین کار شرکت و کار خانه افتاده سفتتر و محکمتر می شود. امشب از شدت پا درد و خستگی ، موقع پختن غذا گریه کردم.. پنج روز است که  از ساعت هفت صبح تا شش بعد از ظهر یکسره سر پا هستم و با صد نفر در روز حرف   می زنم. . امروز تمام شد .  

جمعه قبل با رضا رفتیم نمایشگاه کتاب . سال قبلش هم با خودش رفته بودم و چقدر پارسال حالم بد بود و عصبی و کلافه بودم . رضا هم یادش بود . گفت پارسال خیلی بداخلاق بودی.  برای خودم هم جالب است که تازگیها ، هفت هشت ماهی هست که خوش اخلاق شده ام . با وجودی که  سختی کار   پدرم را درآورده ، اما آرامتر و خوش حال تر از قبل هستم.  ولی نمایشگاه کتاب از جهاتی خیلی حالم را گرفت. از یک طرف شلوغی مسخره و مضحک نمایشگاه ، با آدمهای کتاب نخوانی که فقط بی خود و بی جهت پرسه می زدند و از طرف دیگر دیدن کتابهای نشر چالش که آنقدر پایشان زحمت کشیدم و چقدر خام و خوش خیال بودم و چقدر ناجور به دنیا نگاه می کردم. حس عجیبی که جلو پیشخوان نشر چالش داشتم آزار دهنده بود. حس می کردم کوچک و ضعیف شده ام. من نسبت به پارسال در موقعیت به مراتب بهتری هستم و خیلی خیلی به چیزی که همیشه دلم می خواست باشم نزدیکتر شده ام ولی آن کتابها ، آن کتابهای لعنتی انگار مرا گرفتند و پرت کردند به روزهایی که...... بگذریم.

یک هفته است که از کوروش و پرینوش و نگار و خودکار هیچ خبری ندارم. دلم می خواست چهار ساعت دیگر به طول شبانه روز اضافه می شد و من این چهار ساعت را با اینها می گذراندم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط یک نفر   | 

نه اینکه ننوشته باشم. خیلی چیزها نوشته ام ، ده دوازده صفحه از رمانی که مثل  کش هرچه می کشم ، تمامی ندارد. شخصیتهای ریخته اند وسط مغزم و هوار می کشند من. من . من. جالب است بگویم همه آدمها ، همه همه کسانی که دور و برم هستند ، وقتی فکر می کنم می توانند شخصیت داستانم باشند ، آخر لازم نیست آدم خاصی باشند ، همینقدر که توی همین مملکت بزرگ شده باشند ، کافیست که بیاورمشان توی داستانم و نشان بدهم که این تربیت قاطی پاتی ایرانی ، اسلامی  چه بر سر ما آورده. شادمهر عقیلی ، توی ماهواره آواز می خواند " مشکوکم ، مشکوکم به تو " و توی کلیپش تا آنجا که جا دارد صحنه های سکسی می چپاند و من ، سر میز شام یادم می آید که او یک آهنگ هم خوانده برای حضرت زهرا.  خودمانیم. چه مثالی زدم. باور کنید نصف ایده رمانم لو رفت !!

یک یادداشت نوشته بودم به اسم سراشیبی اسفند که آنقدر پستش نکردم که موعدش گذشت.  درباره پارسال بود. چیزهایی که توی دلم مانده بود . ولی چقدر این زندگی توی دل آدم است ؟ پارسال بیشترش توی دلم گذشت ولی یک بخشی از زندگی که بخش بزرگ اما کم وزنی است بیرون دلم گذشت. توی شهر ، توی خیابانها ، سر کار و در ارتباط با آدمهای دیگر که کاری به دلت ندارند و بیشتر به تو به چشم وسیله ای برای رسیدن به خواسته هایشان نگاه می کنند.  این قسمتش خیلی سخت بود.  جایی که در آن کار می کنم فشار غیر قابل تصوری رویم وارد کرد جوری که فکر می کنم الان دیگر سر شده ام وگرنه ، شرایط همان شرایط است. ا ز نزدیک حس کردم که چه پول کثیف و بی اصل و نسبی در تجارت راه افتاده . چیزهایی مثل صداقت و خدمت و این حرفها ، حرف مفت است و کافیست ادعایش را بکنی تا شنونده از خنده روده بر شود.   توی اغلب معامله ها هر دو نفر از اساس بازنده اند. یکی پولش را باخته و یکی حیثیتش را . کدام بازنده بزرگتریست؟ این دیگر به دیدگاه آدمها بر می گردد.

یک مسافرت کذایی هم رفتم که واقعاٌ تعطیلاتم را به گند کشید و مرا حتی به " س " سفر هم حساس کرده است. خودش و تبعات بعدش که مریض شدم و چند روز باقیمانده تعطیلاتم هم نفله شد. ولی مگر می شود بدون اینطور تجربه های سخت ، بدون دیدن چیزهایی که در حالت عادی نمی شود دید ، آدمها را شناخت و شروع کرد به نوشتن داستان و گاهی هم بالای منبر رفتن برای دخترهای خوش خیال دور و بر.  عجب سفری بود، با مشتی نمونه خروار از اجتماع هزار پاره ایرانی.  من متاسفم که هر روز  این اعتقادم سفتتر می شود که ایرانی بودن اصلا چیز خوبی نیست. اینها دیگر چه جور آدمهایی هستند که خودشان هم به خودشان رحم نمی کنند . اصلا هر صفت بدی توی ما یا نیست یا اگر هست به حد افراط هست. ما رفتیم به یک مملکت غریب تازه به دوران رسیده.    آذربایجان شوروی و خدایا ، چه بر سر ما آمده که حالا اینها هم ما را داخل آدم حساب نمی کنند. دیگر درباره اش نمی نویسم چون زجرم می دهد ولی می دانم که آقا رامین و خانمش ، آقای پدربزرگ رشتی ، دکتر مشکینی که ویولن می زد و  نازی و الهام با آن مژه های مصنوعی فوق العاده بلندشان ، از یکجایی توی داستانهایم سر در می آوردند. آخ یادم رفت . پسر دانشجوی ایرانی که آب می خورد و مست می کرد و آنقدر داد کشید که روز آخر صدایش در نمی آمد.  اینها را که نوشتم  حس کردم   آنقدرها هم بد نشد به این مسافرت رفتم. کجا می توانستم این همه کاراکتر را یکجا با هم بشناسم. 

راستی من این یادداشت بی نمک رو برا چی نوشتم؟ شاید برای یک گردگیری مختصر !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:47  توسط یک نفر   | 

 

 سرما پدرم را درآورده.  تا پارسال به خاطر همان زمستان بی رمق و کوتاه ، مدام غر می زدم و سرما را نفرین می کردم. امسال با این زمستان قلچماق و طولانی نمی دانم چه کنم. سرما ، حالم را بد می کند. از اینکه زیاد لباس بپوشم متنفرم. احساس خفگی می کنم و آخرش هم ،همچنان می لرزم.  عاشورا و تاسوعای لعنتی هم آمد و رفت و خدا را شکر امسال در این گوشه پرت و دور از خیابانهای اصلی ، مسخره بازیها و حرکات مضحک مردم را ندیدم و نشنیدم و کمتر حرص خوردم. تا پارسال خانه مان کنار بزرگراه بود و توی محله ای که مردمش به اینطور کارها معروفند. من کنار پنجره مشرف به خیابان می ایستادم و نگاه می کردم و از حرص ناخن می جویدم . دلم می سوخت برای خودم و برای همه آنهایی که آن پایین به نوعی خودآزاری و به نوعی تخلیه روانی مشغول بودند و قسمت غم انگیز مسئله اینست که این کارها را وصل به معنویت و عوالم دیگر می کنند و چه و چه و چه.  توی آن محله ما خیلی ها را می شناختیم. خیلی از مردها و پسرهایی که وسط دسته های عزا زنجیر می زدند و آن هیولای آهنی پر زرق و برق را بلند می کردند و پدر ستون فقراتشان را در می آوردند دوستهای برادرم و پسرعموهایم بودند و دست همه شان برایمان رو بود. یک مشت اراذل و اوباش قاچاقچی و ساقی و در بهترین حالتش ، علاف و ولگرد. اینهایش مهم نیست. مهم اینست که این کارها از طرف یک جریان حاکم هدایت و حمایت می شود و من نمی دانم  تحمیق مردم و عقب نگه داشتنشان چه سودی دارد. البته اصل ماجرا همان جمله معروف است که " عاشورا و تاسوعا اسلام را زنده نگه داشته".  به نظر من دین و عمل به دستورات دینی در حالت کلی به فردیت گرایش دارد. بیشتر دستورات دینی ، اجرای شخصی دارند. مثل نماز ، روزه و زکات و این حرفها و همین مسئله حضور دین را در اجتماع کمتر می کند. من چندال مطالعات تاریخی ندارم ونمی توانم در مورد دوره هایی که در ایران حکومت دینی وجود داشته اظهار نظر کنم. ولی این حرص و ولعی که در آخوندهای این دوره برای حکمرانی و مسند نشینی می بینم لابد از قدیم وجود داشته و اینها برای اینکه خودشان را به سطح حکومت بکشانند احتیاج داشتند که یکطوری مردم را هدایت و کنترل کنند و چه ابزاری بهتر از همین مراسمهای عزاداری.  نمی دانم تا کی سطح درک وشعور مردم در این حد باقی می ماند و همچنان هرسال به گریه کردن برای کسی که هزار و چهارصد سال پیش به پیشواز یک مرگ خودخواسته رفت و زن و بچه و خانوادهاش را هم قربانی کرد ادامه می دهند. پای منبر و روضه آخوندها می نشینند و به ذکر مصیبت ابوالفضل پای نهر آب گوش می کنند و یک لحظه فکر نمی کنند که اصلا راوی این ماجرا ها چه کسی بوده و مثلا چه کسی در آن لحظه کنار ابوافضل ایستاده بوده و مو به مو حرکات و رفتار و حتی گفتگوی درونی او را برای بازماندگان نقل کرده.  ما همین تاریخ معاصرمان پر از ایراد و جعل است و اصولا تاریخ را آدمهای مغرض با توجه به شرایط زمانشان می نویسند. حالا چطور شده که یک صبح تا ظهر در هزار و چهارصد سال پیش اینطور دقیق و لحظه به لحظه گزارش شده و کسی در درستیش شک ندارد. 

اصلا چرا باید گریه برای مصیبت امام حسین صواب داشته باشد و آیا اصلا گریه کردن یک کار اختیاریست که مثلا تصمیم بگیریم برای کسی گریه کنیم؟  خدا می داند که اگر این بحث نذری و آش و حلیم و قیمه نبود ، ظهر عاشورا کسی در خیابان باقی می ماند ؟

خیلی به چیزهایی که درباره عاشورا و تاسوعا و امام حسین  می شنوم فکر می کنم و اغلب اوقات کفرم درمی آید و هر روز بی اعتقادتر از قبل می شوم. چیزهایی به ذهنم می رسد که اگر بگویم ، فورا مهدورالدم می شوم و هر کسی می تواند با خیال راحت سرم را ببرد.  لزومی هم به گفتنشان نیست. ولی دلم می سوزد  چون همین چیزهاست که ما را اینقدر عقب نگه داشته . به همین راحتی یک آدم بی مایه و احمق و متوهم می شود رئیس جمهور و یک نفر دیگر می شود خدا و درباره این یک نفر اصلا نمی شود حرف زد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:21  توسط یک نفر   | 

 روز برفی ، روز عجیبیست. تمام سال چشمت عادت کرده به دیدن رنگهای مختلف و جورواجور و یک دفعه بلند می شوی و می بینی همه جا سفید شده و از رنگها خبری نیست.  اینطوری دوست ندارم. هیچ چیز را نمی توانم به طور مطلق بپذیرم. حتی سفیدی را . حتی خوبی را. 

برف پارسال ، توی آذر ماه بود. یادم هست چون ، اولین روزی بود که توی این وبلاگ نوشتم و حالا که نگاه می کنم در این یکسال و چند روز ، من به اندازه تمام عمرم عوض شده ام.  آنقدر عوض شده ام که خودم گاهی حیرت می کنم. دلایل زیادی دارد و مهمترینش اینست که خودم خواستم. دو سال قبلش ، سالهای بدی بودند. " بد " توصیف خوبی نیست. سالهای سنگینی بودند و البته امروز که فکرش را می کنم می بینم ، اگر آن روزهای سخت را پشت سر نگذاشته بودم طعم آسایش امروزم را نمی فهمیدم.  اگرچه که این آرامش هم به نوعی مرا می ترساند. گاهی از خوبی کسی که با او زندگی می کنم تعجب می کنم و می ترسم. از هر تغییر کوچکی می ترسم. در یک برکه آرام ، یک نسیم ملایم هم می تواند تلاطم ایجاد کند. روابط ما به طرز عجیبی آرام است و من می ترسم از اینکه یک مشکل ، یک دشواری ، بیشتر از آنچه که باید روابطمان را خراب کند. من آنقدرها  هم دختر بی سر و صدا و آرامی نیستم. یعنی نبودم. همیشه دو رو برم را عده ای آدم عجیب و غریب و پر از تنش و ناراحتی گرفته بودند که بیشترشان را خودم به زندگیم راه می دادم. یک اشتباهی در من نهادینه شده بود و شاید هنوز هم رگه هایی از آن باشد  که از آدمهای عجیب و متفاوت خوشم می آمد و چقدر این خوش آمدن ، برایم گران تمام می شد. گران از نظر بار عاطفی و مراقبت از اینکه دچار دردسر نشوم وگرنه که برای نوشتن هیچ چاره ای جز دیدن و تجربه کردن نیست و من از این بابت همیشه از تجربه و شناختن استقبال می کردم.  همه افعالم گذشته است چون به جهت تعهدات اخلاقی دیگر مراودات سهل و آسان با مردها و پسرها ندارم و چسبیده ام به شوهرم  که البته خود او در نوع خودش کاراکتر بی نظیریست برای نوشتن از این جهت که درون بسیار پیچیده و بیرون بسیار ساده ای دارد.

چه شد که اینها را نوشتم؟ این برفی که دیروز و امروز آمد یکجورهایی ، یک میانبر ذهنی بود به پارسال همین موقعها با همین شرایط جوی .  در آن زمان من کاملا ٌ آدم دیگری بودم. خرد و مچاله و در آستانه فرو ریختن. باور هم نمی کردم   دیگر اوضاع درست بشود چون آن  موقع درست شدن از نظر من ، برگشتن و ادامه همان اشتباه دو ساله ام بود.  دو سال کشیدن یک بار سنگین روی دوشم . نمی خواهم درباره احساسم در آن دو سال حرف بزنم چون یا مجبورم اعتراف کنم که یک احمق به تمام معنا بودم یا اینکه پا روی احساسم گذاشتم و منطق سخت و سر د زندگی را قبول کردم که البته این دومی درستتر است. فقط باید اینطور تصحیحش کنم که این پذیرفتن ، یک نوع توفیق اجباری بود نه انتخاب مطلق خودم. آن دوران برایم گذشته و کمرنگ شده ولی یک سوال همیشه آزارم می داد و هنوز هم گاهی به عنوان یک معما ، به آن فکر می کنم. خیلی ساده این معما می شود " چه شد که تمام شد". اغلب رابطه ها به یک دلیلی به پایان می رسند. دلیلی که یا قابل لمس است یا قابل بحث. ولی من این دلیل را نه لمس کردم و نه درباره اش بحث کردم. حلا دیگر چه اهمیتی دارد؟  مهم اینست که به خیر گذشت.  اگر دست از این عادت مخرب چسبیدن به گذشته بردارم ، زندگی آسانتر می شود. آسانتر می شود ولی جذابیتش را از دست می دهد. فقط وقتی می توانی ببینی چقدر راه آمده ای که برگردی و به پشت سرت نگاه کنی و چه بهتر که ببینی ، قسمتهای سخت و بدش را گذرانده ای ، هرچند که کسی از آن جلوتر ها خبر ندارد.  

 

سارای عزیزم  انگار دلش برای من سوخته و از دوستانش دعوت کرده بیایند اینجا . البته حق  دارد چون در این وبلاگ متروکه ، آدم دلش می گیرد . ولی راستش زیاد برایم مهم نیست. خودم می دانم که نوشته هایم ، عامه پسند نیستند و مدتها گذشته از آن زمانی که احساسات و کلمه های پر آب و تاب  و سنگین توی نوشته هایم ولو بودند . حالا دیگر ترجیح می دهم بار معنا را روی دوش کلمه های ساده تر و روانتر بگذارم . اینطوری چیزی که می خواهم بگویم ، حرفی که می خواهم بزنم سالمتر به مقصد می رسد.

اولین باری که رمانم را سر کلاس خواندم ، استاد حرفی زد که برایم خیلی جالب بود. اولین اظهار نظرش در مورد رمانم این بود که من نویسنده متواضعی هستم و نخواسته ام قدرت قلمم را به رخ بکشم. امروز هم بعد از نزدیک شش ماه ، وقتی ادامه رمانم را خواندم ، استاد گفت که از بین همه خواننده ها ، فقط عده بسیار کمی هستند که نظرشان مهم است و ما برای همین عده می نویسیم. این هم برایم جالب بود. ولی جالبتر از همه اینها اینست که من برای خودم می نویسم و خودم بزرگترین و سختگیرترین منتقد کارهای خودم هستم و بسیار بی رحم. پس اگر نتیجه کارم چیز خوبی از آب درنیاید دیگر بر می گردد به بی استعدادی خودم.

 هفته آینده چند روز می روم شیراز. شهری که دوستش دارم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:17  توسط یک نفر   |